تبليغاتX
چگونه فراموشت کنم؟

چگونه فراموشت کنم؟

میگن وقتی آدما از درد رها میشن!

بعد از یه مدت کوتاه یادشون میره چه دردی داشتن!

توام درد بودی!

ولی اول فراموش شدی و بعد رها!!!

سلام معذرت میخوام چند وقتی بود نبودم راستی المیرا جون ممنون از نظرای قشنگت خیلی دوست دارم بعد از

سارا جون .سمیه خانم .آنیتا جون آقا اسی بعد ازداداش رضا آرزو نیما وسحر  و......

دیگه کیا موند؟؟؟؟؟ خلاصه از همتون تشکر میکنم

خوشبختي يعني داشتن يه بهونه مهم براي زندگي
خوشبختي يعني غرق بودن در لذت دوست داشته شدن

خوشبختي يعني داشتن كسي كه حاضري حتي بخاطرش بميري

خوشبختي يعني تجربه يه عشق حقيقي

خوشبختي يعني تو... داشتن تو ... حتي دلتنگي براي تو

اون لحظه کـــه تــو فکرتم، گــريه امــونم نميده


غم ميشينه رو آينه، گـريه امـــونم نميده


از روزي کـــه نديـدمت، دلتنــگ چشمــاي توام


نمي دونم چه حسيه، بي تاب دستهـــاي توام



گلــدون پشت پنجــره، تــو رو به يــادم مياره


ميپيچه عطر نفسهات تو هر کجاي اين خونه


از دوري و نبودنت، دلــم چـه تنهــا مي مونه


وقتي نباشي پيش مــن قلبم ترک ور ميداره!


يــواش يــواش ميشکنه و اشـک منو در مياره


اون لحظـه کـه تـــو فکرتم، گــريه امــونم نميده

کاش می دانستی...

کاش می دانستی ،

به دنبال تو از بهاران پیش اُفتاده ام !

راه را گم کرده ام ،

بهار را گم کرده ام،

خودم را گم کرده ام ،

تمام جاده را گم کرده ام ...!

به او گفتم :

مرا دوست داری ؟

گفت : بله

گفتم :مثلا چقدر؟

گفت : به اندازه ستاره های آسمان

به آسمان نگاه کردم دیدم آسمان ابریست

وقتی که دیگر نبود

من به بودنس نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به اتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من اورا دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم...

وقتی او تمام شد من آغاز شدم

+نوشته شده در ساعت3:56 قبل از ظهرتوسط صبا | |

سلام بازم معذرت که دیر دیر آپ میکنم از کسایی هم میل فرستادن ممنونم( آقا علی ـ مهزاد جون ـ اسی ـ مریم خانم ـ مهسا بیتا جون شبنم شهر زاد سینا زهرا جون رامین و .......)

تا حالا شده که میون آب و آتش بمونی؟ یا اصلا نتونی تصمیم بگیری؟ انسان خوب و بد رو نتونی تشخیص بدی ؟ جالب تر اینجاست که یه بنده خدایی نباشه که ازش کمک بخوای

تا كه بوديم نبوديم كسي گشت ما را غم بي هم نفسي

تا كه رفتيم همه يار شدن خفته ايم و همه بيدار شدن

قدر آ ينه بدانيم چو هست نه در آن وقت كه اقبال شكست

در رویاهایم تو شهر عشق قدم مي زدم گذرم افتاد
به قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تا چشم کار
مي کرد قبر بود پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب
شکسته وجود داره؟! يک دفعه متوجه قلبي شدم که
تازه خاک شده بود جلو رفتم برگهاي روي قبر را کنار زدم
که براش دعا کنم واي چه مي ديدم!!! باورم نميشه اون
قلب خودم بود که اون رو شکسته بودن خیلی دلم به
حال خودم سوخت نشستم کنار قبرقلبم کلی گریه کردم الانم که از رویا در اومدم باز گریه هام بند نمیاد ...

دختر به پسر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. پسر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال پسر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از دختر خبری نبود...پسر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...


چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

پسر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

پسر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبش و به پسر داده بود..

آرام آرام اسم دختر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت:

چرا حرفشو باور نکردم

اي كسي كه مامور دفن من هستي به حرف من گوش كن دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه دوستش دارم بر سر مزارم گريه كن

من می دونم که تو خوبی

اما می دونم که خيلی خوب نيستی

می دونم که دوست دارم

اما مطمئنم که خيلی دوست ندارم

می دونم که خيلی قشنگی

اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست

می دونم که عاشقتم ولی اگه يکی پيدا بشه

می تونم دوباره عاشق بشم

اما تو نمی دونی که من گاهی

٬بيشتر وقتا٬ هميشه

٬ دلم واست تنگ می شه...

نميگم عاشقم باش نمي گم بامن تو كم باش نميگم با ديگرون تو كم باش

زدي بپيچي به بازي دلارو تو شكوندي ولي اخه دمت گرم اگه دلي بود

شكوندي ولي بازم حلالي

+نوشته شده در ساعت3:19 بعد از ظهرتوسط صبا | |

سلام معذرت يه کم دير آپ کردم راستي از ايميلاتون ممنون همه رو خوندم دست همتون درد نکنه و آپم کردم مدرسه هم شروع شد (باز قراره.....)

(یک واقعیت تلخ .حتما بخونین)

مادر من فقط یک چشم داشت...من از اون متنفر بودم... اون مایه ی خجالت من بود .

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ها ها غذا می پخت .

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره .

خیلی خجالت کشیدم...آخه اوم چطور تونست این کارو با من بکنه ؟؟؟

به روی خودم نیاوردم...فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم .

روز بعد یکی از همکلاسی هام منو مسخره کرد . گفت : ایی یی یی ...

"مامان تو فقط یه چشم داره!!!"

فقط دلم می خواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا می کرد و منو...

کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد!!!

روز بعد بهش گفتم اگه واقا می خوای منو بخندونی و خوشحالم کنی چرا نمی میری !؟!؟!

اون هیچ جوابی نداد...

حتی یه لحظه راجع به حرفی که زدم فکر نکردم...چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت .

دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .

اونجا ازدواج کردم...واسه خودم خونه خریدم...زن و بچه و زندگی و....

از زندگی و بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم...

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من ...

اون سال ها بود که منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو...

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم....

که چرا خودش رو دعوت که بیاد اینجا...اونم بی خبر ؟؟؟

"سرش داد زدم" : چطور جرات کردی بیای به خونه ی من و بچه هام رو بترسونی ؟؟؟

گم شو از اینجا !!! همین حالا !!!

اون به آرامی جواب داد : اوه خیلی معذرت می خوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم...

و بعد فورا رفت و از نظر نا پدید شد .

یک روز یه دعوت نامه اومد در خونه ی من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار

دانش آموزان

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم ...

بعد از مراسم رفتم به اون کلبه ی قدیمی خودمون...البته از روی کنجکاوی.

همسایه ها گفتن که اون مرده ...

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم .

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من...

"توی نامه"

ای عزیزترین پسر من...من همیشه به فکر تو بوده ام...منو ببخش که

به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هات رو ترسوندم...

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا...

ولی من ممکنه که نتوتم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم .

وقتی که داشتی بزرگ میشدی از اینکه داعم باعث خجالت تو میشدم خیلی متاسفم!!!

آخه میدونی ...وقتی تو خیلی کوچیک بودی توی یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی...

به عنوان یک مادر منی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم...

"بنابراین چشم خودم رو دادم به تو "

برام من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم ... یه جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه......

با همه ی عشق و علاقه ی من به تو

"مادرت"

mama & baba

اینم متنی هستش که به نظرم متن جالبیه البته رو نیمکت مدرسه ام نوشته بودنش

كهنه فروش داد ميزنه چراغ شكسته ميخريم.. كفشاي پاره ميخريم . اسباب كهنه ميخريم بي اختيار دادزدم : كهنه فروش قلب شكسته ميخري ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دختر و پسری توی این زمونه نامرد عاشق هم بودن

دختره نابینا بود

یک روز دختر به پسره گفت اگر چشمام سالم بود همیشه پیشت میموندم.

چند مدتی گذشت.

تا این که یک مرد چشماشو هدیه کرد به دختره.

دختره بیناییشو بدست آورد و دید که پسره نابیناست.

خیلی ناراحت شد.و به پسره گفت که از پیشش بره و اونو تنها بزاره.

پسره خیلی ناراحت شد ولی قبول کرد.

وقتی داشت میرفت برگشت به دختره با یک لبخند غم الود گفت مواظب چشمام باش

روزهای اخر خرداد ماه بود که پسرک به مادرش قول داده بود امتحانات خرداد ماه را به خوبی پشت سر بگذراد تا مادرش هدیه ای به او بدهد .

خانواده ی انها فقیر بودند و او ۴ - ۵ خواهر و برادر قد و نیم قد داشت پدر خانواده کارگر بود و او با حقوق کارگری کمی که داشت به سختی خرج خانه را در می اورد .

درس خواندن برای پسرک در محیط شلوغ خانه واقعا سخت بود ولی او خسته نمی شد و هروز تلاش خود را بیشتر می کرد .

بالاخره روز موعود فرا رسید . پسرک همراه مادرش برای گرفتن کارنامه به مدرسه رفت . وقتی کارنامه را دید از شدت خوشحالی دست مادر را گرفت و با او شروع به دویدن کرد و با هم می خندیدند حال وقت ان شده بود که مادر هدیه ای به فرزندش بدهد

- خیلی خوشحالم عزیزم واقعا دستت درد نکند خیلی زحمت کشیدی

- خواهش می کنم مادر وظیفه ام بود

- حالا دیگه باید به قولم وفا کنم و هدیه ای بهت بدهم چی می خواهی

- نه مادر هیچی نمی خواهم الان وضع مالی پدر خوب نیست ولش کن

- نه پسرم من به تو قول دادم هر چی می خواهی بگو اگر در توانم بود حتما تهیه اش می کنم

فرزند داشت با خودش فکر می کرد که چه بگوید خلاصه گفت

- اگر امکان دارد امروز ناهار قرمه سبزی درست کنید اخه یکسال هست که نخوردیم

- باشه عزیزکم

مادر در دلش خیلی ناراحت بود چون نه گوشت داشت نه به اندازه کافی برنج نمی دانست چه کند

خلاصه به خانه رسیدند مادر زود رفت به اشپزخانه دید مقداری سبزی و مقدار ناچیزی برنج که یک نفر هم سیر نمی کند دارد

با خودش گفت من به پسرم قول دادم و این ناچیزترین هدیه ای است که او در خواست کرده پس حتما باید درست کنم .

چادرش را به سر کرد و رفت با کلی عذر و خجالت از همسایه ها مقداری برنج و گوشت گرفت .

به خانه برگشت و دست به کار شد با همان مقدار موادی که داشت خوروشت قرمه سبزی ساخت که بویش تا هفتا کوچه ان طرف تر می رفت .

پدر به خانه امد گفت

- زن مگر ما گوشت داشتیم که قرمه سبزی درست کرده ای ما حتی برنج هم به اندازه کافی نداشته ایم چه برسد به گوشت

زن نمی دانست چه بگوید چون می دانست شوهرش به شدت بدش می اید که از همسایه ها چیزی قرض کنند او می خواست موضوع را عوض کند گفت

- پسرم برو کارنامه ات را بیاور تا پدر ببیند . امسال خیلی درسش را خوب خوانده است باید چیزی به او هدیه بدهیم

- زن من از صبح تا شب دارم عرق می ریزم پول اضافی ندارم که خرج او کنم بالاخره بگو ببینم از کجا گوشت اوردی

در همین حال پسرک کارنامه اش را اورد و نزدیک پدر ایستاده بود تا پدر فقط دست نوازشش را بر سر او بکشد

مادر گفت

- ببین چقدر نمره هاش خوب شده

- می گی یا نه از کجا گوشت اوردی

- من تصمیم گرفتم برایش قرمه سبزی درست کنم تا هدیه ای به او داده باشم برای همین یکم گوشت و برنج از همسایه ها ........

- تو چی کار کردی ؟ همین یکارت مونده بود که بخاطره یک الف بچه سکه ی یک پولمون کنی جلوی در و همسایه الان می آیم حالیت می کنم زن

پسر گفت

- تقصیر من بود مرا کتک بزنید با مادر کاری نداشته باشید نه نه اون بخاطره من این کار را کرده او تقصیری ........

-برو کنار بچه حالا دیگه زبون در اوردی تو به من می گی چیکار کنم

در همین لحظه پدر پسرک را هل داد و سر پسرک به دیوار خورد ولی هیچ خونی نیامد و پسرک نقش بر زمین شد.

پدر به سراغ مادر رفت و یک سیلی به او زد که مادر همش فریاد می زد پسرم پسرم

- بگذار بروم بچه را ببینم او هیچ تکانی نمی خورد تو بعدا هم می توانی مرا کتک زنی پس فعلا بذار برم ...

پدر سیلی دوم را زد دیگر خون داشت از دهان مادر جاری می شد پدر او را رها کرد

مادر شتابان به سمت پسر رفت

هر چه تکانش داد پسرک هیچ عکس العملی نشان نمی داد او دیگر نفس هم نمی کشید و جان به جان افرین تسلیم کرده بود

مادر همچنان پسرک را در اغوش گرفته بود و اشک می ریخت.........

-----------------------------------------------------------------------------------

این داستان واقعی در سال ۱۳۸۳ رخ داد من واقعا وقتی این داستان را شنیدم تا

۲- ۳ روز ناراحت بودم شاید اون طوری که شایسته بود نتوانستم توصیف کنم ولی وقتی ادم با خودش فکر می کند می گه اخه چرا پسرک بی گناه مرد همه ی این ماجراها سر یک قرمه سبزی بود؟

یادمان باشد

گر گلی پــــــر پــــــر شود بــــــرود از پیش مـــــــا

از غم دوری آن نداریم خواب و خوراک سالها

پس در مواقع عصبانیت کاری نکنیم که باعث پشیمانیمان شود مخصوصا به اقا پسرهای گلی بود که یک روز پدر می شوند آنها یادشان باشد دست بلند کردن رو زن و بچه اشن هنر نیست و با اینکار شاءن کلمه مقدس پدر را می اورند پایین

-------------------------------------------------------------------------------------

سلام امروز ۲ روز میگذره از نوشتن این مطلبم ووووووووووووووووووووووووووو دوست دخترم رو پیدا کردم

اینم عکسشه و اولین عشقمه(برادرمه)

ali jo0on

اينم دوميشه (هومن جونم)

ho0oman jo0on

خدا سومیش رو خیر کنه

+نوشته شده در ساعت3:10 بعد از ظهرتوسط صبا | |